مفهوم «تخیل فعال» در روانکاوی

اگر قبل از خواندن این مقاله، همچنان با مفاهیم سایه در روانشناسی یونگ و فرافرکنی آشنایی ندارید. توصیه می‌کنم در آغاز به آن مقالات سر بزنید و سپس به این مقاله رجوع کنید.

توصیه‌ی من آن است که مفاهیم مورد بحث در این مقاله را صرفا برای آشنایی با تکنیک «تخیل فعال» در نظر بگیرید و تنها پس از آشنایی عمیق با روانشناسی یونگ و آگاهی از ریسک‌ها و خطرات این تکنیک، آن را شروع کنید. اگر به هر دلیلی حس می‌کنید جای پای شما در دنیای واقعیت محکم نیست، خواندن مقاله و انجام تکنیک‌های آن را توصیه نمی‌کنم.


تاکنون از سایه گفتیم، از فرافکنی و از آینه‌هایی که دیگران در برابرمان می‌گیرند. اما همه‌ی این‌ها، مقدمه‌ای است برای مهم‌ترین و شخصیترین گام در مسیر یکپارچگی: رودررو نشستن با سایه، نه از پشت شیشه‌ی ذهن، که در اتاق خلوت خویش. این گام، نیازمند شجاعت است؛ شجاعتی از جنس خاموشی، نه از جنس نبرد. کارل گوستاو یونگ، پس از گسست تلخش از فروید، سال‌ها در اعماق روان خویش فرو رفت و در آنجا با چهره‌هایی گفتوگو کرد که پیش تر تنها در رویاهایش ظاهر می‌شدند. او این روش را «تخیل فعال» (Active Imagination) نامید؛ پلی آگاهانه میان جهان ایگو و جهان ناخودآگاه.

اما این تمرین، به هیچ روی ابداع یونگ نیست. ردپای این گفتوگوی درونی را در کهن‌ترین سنت‌های معنوی بشر می‌توان یافت: از سقراط که دائما با «دایمون» (روح راهنما)ی خویش مشورت می‌کرد، تا عارفان اسلامی که «محاسبه‌ی نفس» و «خلوت‌گزینی» را می آموختند، تا شمن‌های قبایل جنگل‌های آمازون که با ارواح مردگان به چانه‌زنی می‌نشستند. گفتوگو با همزاد تاریک، در اصل، تمرینی است به قدمت انسان. آنچه در پی می‌آید، راهنمایی است برای آغاز این سفر به سوی تمامیت.

پیش از آغاز: هشدار و آمادگی

پیش از آنکه پا به قلمرو سایه بگذاریم، باید چند نکته را به خاطر بسپاریم. نخست آنکه: سایه یک «موجود» واقعی بیرون از روان شما نیست. این تمرین یک گفتوگوی نمادین است با بخشی از روان خودتان که آن را جدا پنداشته‌اید. (یا حداقل می‌توان این گونه حدس زد. وقتی وارد مفاهیم ناخودآگاه جمعی می‌شویم، نسبتا دنیای بیرون و درون مرز واضح خود را از دست می‌دهند.) دوم: شما همواره مسئول و مرکز آگاهی هستید. اگر در هر لحظه احساس کردید که غرق می‌شوید، کافی است چشمانتان را باز کنید، نفس عمیقی بکشید و به آگاهی روزمره‌ی بدنتان بازگردید. سوم: باز هم تکرار می‌کنم، این تمرین برای کسانی که در بحران‌های حاد روانی هستند یا سابقه‌ی روانپریشی دارند، بدون همراهی و تایید یک درمانگر توصیه نمی‌شود.  اگر جای پای شما در واقعیت محکم نیست، در این راه قدم نگذارید.

برای شروع، به مکانی آرام و خلوت نیاز دارید، جایی که بدانید مزاحمتی در کار نخواهد بود. شمعی روشن کنید، یا در نور ملایم و طبیعی بنشینید. دفترچه‌ای برای یادداشت آنچه رخ میدهد در کنار خود بگذارید. مهمترین پیش‌نیاز این تمرین، نیت شفاف است: شما به اینجا نیامده اید تا سایه را شکست دهید، نابود کنید یا از او بگریزید. شما آمده‌اید تا بشنوید، تا بفهمید، و تا اگر ممکن است، آشتی کنید. همانطور که یک دوست قدیمی که سال‌ها از او دلگیر بوده‌اید را به یک فنجان چای دعوت می‌کنید. هرگونه تلاش برای جنگیدن با سایه، رابطه‌ی شما را تنها تاریک‌تر و بدتر می‌کنید.

گام نخست: فرود به سکوت و دیدار با تصویر

چشمان خود را ببندید. چند نفس عمیق و آرام بکشید. توجه خود را به درون بدنتان ببرید: ضربان قلب، بالا و پایین رفتن قفسه‌ی سینه، سنگینی استخوان ها بر صندلی یا زمین. تصور کنید پلکانی در برابر شماست که به سمت پایین می‌رود. این پلکان، شما را از هیاهوی جهان بیرون، به آرامش جهان درون می برد. با هر پله که پایین می روید، احساس سنگینی، آرامش و تمرکز بیشتری کنید. ده پله، بیست پله… تا به دری چوبی و قدیمی برسید.

در را باز کنید. در آن سوی در، فضایی قرار دارد که ممکن است هر چیزی باشد: یک جنگل مه‌آلود، یک اتاق زیرشیروانی خاک‌گرفته، یک زیرزمین تاریک، یا یک دشت وسیع. هر چه دیدید، بپذیرید. این فضای نمادین، قلمرو سایه‌ی شماست. حال، به آرامی، «او» را صدا بزنید. نه با فریاد، که با زمزمه‌ای درونی: «من اینجا هستم. می‌خواهم ببینمت. می‌خواهم بشنومت.»

منتظر بمانید. ممکن است سایه بلافاصله ظاهر شود، یا ممکن است ابتدا سکوتی طولانی باشد. او ممکن است به شکل یک انسان (همجنس شما، با چهرهای مبهم یا آشنا)، یک حیوان، یک توده‌ی تاریک، یا حتی یک کودک ظاهر شود. تصویر را کنترل نکنید. هر چه آمد، خوش‌آمد بگویید. اگر هیچ تصویری نیامد، شاید سایه‌ی شما با کلمات آغاز کند؛ یک زمزمه، یک حس در بدن، یا یک خاطره‌ی ناگهانی.

گام دوم: گفتوگو، نه بازجویی

اکنون، گفتوگو را آغاز کنید. تصور کنید در برابر یک غریبه‌ی مرموز نشسته‌اید که بخشی گمشده از وجودتان است. از سوالات ساده و باز شروع کنید، و مهم‌تر از همه، گوش دهید. این گفتوگو قرار نیست یک جدل منطقی باشد. سایه اغلب با زبان تصاویر، احساسات خام، و گاه با طعنه و کنایه سخن میگوید.

در زیر، چند پرسش کلیدی آمده است که میتوانید در نخستین دیدار با سایه از آنها بهره بگیرید. نیازی نیست همه را بپرسید؛ یکی را انتخاب کنید که بیشترین طنین را دارد:

«تو کیستی؟» (ساده ترین و در عین حال عمیقترین پرسش.)

«چه میخواهی؟ چرا اینجایی؟»

«از چه میترسی؟»

«چرا اینقدر خشمگینی؟ خشم تو از کجا می‌آید؟»

«چه زخمی دیده‌ای که من فراموشش کرده ام؟»

«چه هدیه ای برای من داری، اگر قرار نباشد بترسانیم؟»

«چطور می‌توانم تو را بهتر ببینم و بشنوم؟»

«اگر پیامی برای من داری، آن پیام چیست؟»

پس از هر پرسش، سکوت کنید. بگذارید پاسخ خودش شکل بگیرد. این پاسخ ممکن است واژه‌ای باشد، تصویری زودگذر، یا سیلی از یک احساس (مثلا ناگهان بغض کنید یا خشم مبهمی را در سینه حس کنید). هر چه آمد، یادداشت ذهنی بردارید. سایه را قضاوت نکنید. اگر او گفت «از تو متنفرم»، نگویید «حق نداری.» بگویید: «میفهمم. چرا؟ بیشتر بگو.» این گشودگی، قفل‌های کهنه را می شکند.

گام سوم: پرسش از دیگری (دیدگاه معکوس)

یونگ تاکید می‌کرد که برای درک کامل یک موقعیت روانی، باید بتوانیم هر دو قطب را ببینیم. یک راه قدرتمند برای گفتوگوی واسطه‌شده با سایه، استفاده از «صندلی خالی» یا تکنیک «دیگری درونی» است. به ویژه اگر سایه در چهره‌ی یک شخص خاص در زندگی شما ظاهر می شود (کسی که به‌شدت آزردهتان میکند)، این تمرین بسیار روشنگر است.

تصور کنید آن شخص روی صندلی یا کوسنی مقابلتان نشسته است. او را با جزئیات ببینید. حال، از او بپرسید:

«زندگی از چشم‌های تو چگونه است؟»

«چه چیزی در وجود من هست که شاید نمیبینم، اما تو به روشنی میبینی؟»

«اگر جای من بودی، چه تغییری در زندگی من ایجاد می‌کردی؟»

«مهمترین چیزی که می‌خواهی به من بگویی، اما من هرگز نشنیده‌ام، چیست؟»

سپس، به معنای واقعی کلمه، جای خود را عوض کنید. روی آن صندلی بنشینید. «تبدیل» به آن شخص شوید. با صدای او، از زبان او، به خود اصلیتان (که حالا روی صندلی مقابل تصور میشود) پاسخ دهید. اجازه دهید کلمات بی‌پرده و بدون سانسور جاری شوند. این تکنیک، اغلب به بینش‌هایی انفجاری می انجامد، زیرا ایگو را موقتا خلع سلاح می‌کند.

گام چهارم: آشتی و بازگشت

گفتوگو با سایه همیشه به توافق ختم نمیشود، و هدف هم این نیست. هدف، «دیدن» و «شنیدن» است. اما پیش از پایان، ارزشش را دارد که یک قدم به سوی آشتی بردارید. از سایه بپرسید: «چه نیاز کوچکی داری که اگر برآورده کنم، هر دو احساس بهتری خواهیم داشت؟» شاید سایه بگوید: «می‌خواهم گاهی عصبانی باشم بدون اینکه احساس گناه کنم.» یا «می‌خواهم دیده شوم، نه اینکه همیشه در این تاریکی حبس باشم.» یا «فقط یک بار با من مهربان باش، نه مثل یک دشمن.»

هر پاسخی که گرفتید، آن را به عنوان یک وظیفه‌ی نمادین در زندگی روزمره بپذیرید. اگر سایه خواستار ابراز خشم است، شاید لازم باشد در روابطتان قاطع‌تر باشید. اگر خواستار استراحت است، شاید بدن شما فریاد می‌زند که لحظه‌ای بایستید.

در پایان، از سایه برای این دیدار تشکر کنید. بگویید که باز هم خواهید آمد. از همان پلکان، این بار رو به بالا، بازگردید. با هر پله، هوشیارتر شوید. چشمانتان را باز کنید. چند نفس عمیق بکشید، دستهای تان را به هم بمالید، و پاهایتان را روی زمین حس کنید. سپس، بلافاصله هر آنچه را که در این سفر دیدید، شنیدید، حس کردید و فهمیدید، در دفترچه‌ی خود بنویسید. ننوشتن، مانند آن است که رویایی صبحگاهی را به فراموشی بسپارید؛ محو خواهد شد.

تمرینی دائمی، نه جادویی یکباره

این تمرین را می‌توانید به صورت هفتگی یا ماهانه تکرار کنید. هر بار، سایه ممکن است چهره‌ای متفاوت نشان دهد. روزی کودکی غمگین است، روزی هیولایی خشمگین، و روزی حکیمی سالخورده. به‌تدریج، در خواهید یافت که مرز میان «من» و «سایه» کمرنگ‌تر میشود. دیگر سایه، آن بیگانه‌ی ترسناک پشت در نیست، بلکه بخشی از خانواده‌ی درونی شماست که حق حضور دارد.

یونگ در کتاب «خاطرات، رویاها، اندیشه‌ها» می نویسد: «تنها راه نجات از رنج، پذیرش رنج است. تنها راه برون رفت از تاریکی، عبور از آن است.» گفتوگو با همزاد تاریک، این عبور را از یک کابوس، به یک ماجراجویی شجاعانه تبدیل میکند. در پایان این سفر، انسانی کامل‌تر، صادقتر و عمیقا مهربان تر از آنچه بودید، در انتظار شماست. نه انسانی بی‌نقص، که انسانی «تمام». و تمامیت، هنر نهایی روح است.


یاداشت یک: تکنیک Path Working در برخی از سنت‌های ویکای مدرن نیز تا حدود زیادی با تکنیک «تخیل فعال» یونگ مشابه است. شاید دوست داشته باشید درباره‌ی آن تحقیق و از لنز طریقت ویکا نیز به آن بنگرید.

یاداشت دو: ممکن است در ظاهر تمرین ساده یا حتی کودکانه به نظر برسد، اما فریب ظاهر آن را نخورید. خود کارل یونگ در ماه‌های پیش از جنگ جهانی اول در طول تمرین‌های خود، تقریبا به این نتیجه رسیده بود که کنترل خود را بر واقعیت از دست داده و شاید درحال دیوانه شدن است.

یاداشت سه: کارل یونگ محتوای برخوردهای خود را با دنیای ناخودآگاه در کتاب‌های سیاه و سپس در کتاب سرخ نوشت. کتاب سرخ یا همان Liber Novus آیینه‌ای کامل از آن دیدارها است. کارل یونگ همواره به افرادی که برای تراپی نزد او می‌آمدند توصیه می‌کرد چیزی مشابه کتاب سرخ برای خود بنویسند و اغلب محتوای کتاب سرخ خود را با آن‌ها در میان می‌گذاشت. با این حال کتاب سرخ ده‌ها سال پس از مرگ یونگ، منتشر شد.

یاداشت چهار: در طول «تخیل فعال» ممکن است با جنبه‌هایی از  ناخودآگاه جمعی روبرو شوید. این رویارویی ممکن است گاهی به شکل « Precognition» (آگاهی از یک اتفاق، پیش از وقوع آن) باشد. برای هر اتفاق و دانش به اصطلاح غیرعادی آماده باشید. اما خود را فریب ندهید. مرز بین دیوانگی و دانش ایزدی معبد دلفی چندان واضح نیست.