تصور کنید آتشفشانی را که در اعماق زمین میجوشد. گدازههای سوزان، فشاری عظیم، و نیرویی که اگر راهی به سطح نیابد، زمین را میشکافد و ویران میکند. اما همین نیرو، اگر از مجرایی هدایتشده عبور کند، میتواند چشمههای آبگرم را تغذیه کند، خاک را حاصلخیز سازد، و تمدنی را در دامنههایش برویاند. این تمثیل، جان کلام یکی از ژرفترین مفاهیم روانکاوی است: والایش (Sublimation).
والایش، در سادهترین تعریف، فرایندی است که در آن، انرژی غرایز خام و ابتدایی، بهویژه امیال جنسی و پرخاشگرانه، از مسیر اصلی خود منحرف میشود و به سوی اهدافی والاتر، اجتماعیتر، و فرهنگیتر هدایت میگردد. این، داستان تبدیل سرب غریزه به طلای فرهنگ است. داستان این که چگونه یک میل سرکوبشده، نه با انکار و نه با تخلیهی کور، بلکه با تبدیل شدن، به نقاشیای در یک موزه، شعری جاودانه، یا کشفی علمی بدل میشود.

تولد مفهوم: از فروید تا کیمیاگری درون
واژهی «والایش» (Sublimation) ریشه در زبان لاتین دارد: «sublimare»، به معنای «بالا بردن». در شیمی، تصعید یعنی تبدیل مستقیم یک ماده از حالت جامد به گاز، بدون عبور از مایع. گویی چیزی چنان حرارت میبیند که از مرحلهای میانی جهش میکند و به شکلی والاتر درمیآید. روانکاوی این استعاره را از شیمی وام گرفت و آن را بر روان انسان اطلاق کرد.
زیگموند فروید، برای نخستین بار، این مفهوم را به شکلی نظاممند در نظریهی روانکاوی وارد کرد. او والایش را «یکی از سرنوشتهای غریزه» مینامید. در نگاه فروید، تمدن بشری اساسا محصول والایش است. تمام هنر، علم، فلسفه، و نهادهای اجتماعی، از انرژی غرایزی سرچشمه میگیرند که از مسیر اصلی خود، یعنی ارضای مستقیم جنسی یا پرخاشگرانه، منحرف شده و به سوی اهدافی والاتر و جامعهپسند هدایت گشتهاند.
فروید در کتاب معروف «تمدن و ملالتهای آن»۱ مینویسد: «والایش غرایز، ویژگی برجستهی تحول فرهنگی است. این والایش است که فعالیتهای عالی روانی، علمی، هنری، و ایدئولوژیک را ممکن میسازد و نقشی چنین مهم در زندگی متمدن ایفا میکند.»
اما نکتهی ظریف در نگاه فروید این است: والایش، برخلاف واپسرانی (Repression)، یک مکانیسم دفاعی «سالم» محسوب میشود. در واپسرانی، انرژی غریزه مسدود میشود و در ناخودآگاه باقی میماند و تولید تنش و نشانهی روانرنجورانه میکند. اما در والایش، انرژی آزاد میشود، فقط نه از مجرای اصلی، که از مجرایی تغییرشکلیافته. مثل آبی که به جای شکستن سد، از توربین عبور و برق تولید میکند. سد، واپسرانی است، توربین، والایش.
یونگ و والایش: از غریزه تا نماد
کارل گوستاو یونگ، که روزگاری شاگرد فروید بود، با مفهوم والایش بیگانه نبود، اما نگاهش به آن، عمیقتر و اسطورهایتر از نگاه زیستشناختی فروید بود. برای یونگ، والایش صرفا تغییر مسیر یک انرژی زیستی نبود، بلکه فرایندی نمادین بود که در آن، روان، محتوای ابتدایی را به نمادی دارای معنا بدل میسازد.
یونگ انرژی روانی را «لیبیدو» مینامید، اما برخلاف فروید، آن را منحصرا جنسی نمیدانست. لیبیدوی یونگی، نیروی حیات به طور کلی است: میتواند جنسی باشد، میتواند خلاقانه باشد، میتواند معنوی باشد. والایش در نگاه یونگ، فرایندی است که در آن، لیبیدو از سطح مادی و غریزی به سطح نمادین و روحانی ارتقا مییابد.
برای مثال، در کیمیاگری (که یونگ آن را استعارهای از فرایند روانشناختی میدانست)، مادهی اولیهی پست و بیارزش (prima materia) از طریق مراحلی دگرگونشونده، به «سنگ فیلسوف۲» (Lapis Philosophorum) یا «طلا» بدل میشود. این، همان والایش است: فلز پایهی غریزه، با حرارت آگاهی و کار روانی، به طلای معنا و خلاقیت تبدیل میشود.
یونگ همچنین والایش را با مفهوم «کارکرد متعالی» (Transcendent Function) پیوند میداد: نیرویی در روان که از تنش میان متضادها (خودآگاه و ناخودآگاه، غریزه و روح، به لاتین Coincidentia Oppositorum) چیزی تازه و والاتر میآفریند. والایش، در این معنا، دیگر فقط یک «دفاع» نیست، یک آفرینش است. یک زایش است.
والایش در زندگی روزمره: از باشگاه ورزشی تا دفتر شعر
شاید در نگاه نخست، والایش مفهومی آکادمیک و دور از دسترس به نظر برسد. اما حقیقت این است که ما هر روز، بیآنکه بدانیم، غرایز خود را والایش میکنیم.
وقتی پس از یک روز پر از خشم و ناکامی، به جای فریاد زدن بر سر خانواده، به باشگاه ورزشی میروید و با وزنهها مبارزه میکنید، این والایش است. وقتی دلی شکسته را به شعری جانسوز بدل میکنید، این والایش است. وقتی کنجکاوی سرکش کودکانهی خود را به پژوهش علمی هدایت میکنید، این والایش است. وقتی در رقصی پرشور غرق میشوید و در آن، تمام انرژیهای فروخوردهی جسم و جانتان را آزاد میسازید، این والایش است.
والایش، هنر «به جای» است: به جای تخریب، ساختن. به جای سرکوب، شکل دادن. به جای انکار، دگرگون کردن.
مرز باریک والایش با واپسرانی و تخلیهی کور
اما آیا والایش همیشه سالم است؟ آیا هر «تغییر مسیر» غریزه، والایش محسوب میشود؟ نه. تمایزهای ظریفی در کار است.
واپسرانی یعنی: من میل جنسی خود را کاملا انکار میکنم، از آن بیخبر میمانم، و انرژیاش در ناخودآگاه میماند و به شکل اضطراب، وسواس، یا نشانههای بدنی بازمیگردد.
والایش یعنی: من از انرژی همان میل استفاده میکنم، اما آن را در مسیری غیرمستقیم و جامعهپسند به کار میگیرم، مثلا در خلق یک اثر هنری.
تخلیهی کور یعنی: من آن میل را دقیقا به همان شکل ابتداییاش ارضا میکنم، مثلا با پرخاشگری فیزیکی یا بیبندوباری جنسی.
والایش، راه میانه است: نه انکار، نه رهاسازی بیقید. راهی است که در آن، انرژی غریزه ارج نهاده میشود و به شکلی والاتر ادغام میگردد.
خطر والایش افراطی: وقتی همه چیز «عالی» میشود
والایش، با همهی زیباییاش، اگر به افراط کشیده شود، میتواند به نوعی «روانرنجوری والا» بدل گردد. انسانی که تمام انرژی غریزی خود را والایش میکند و هرگز به خود اجازهی لذت مستقیم و جسمانی نمیدهد، ممکن است به موجودی تبدیل شود که در برج هنر یا علم یا معنویت نشسته، اما از زندگی زمینی و شادیهای سادهاش بیبهره است.
فروید خود هشدار میداد که والایش هرگز نمیتواند جایگزین کامل ارضای مستقیم باشد. همیشه مقداری از تنش باقی میماند. تمدن، با همهی شکوهش، بر شانههای غرایزی بنا شده که کاملا ارضا نشدهاند، و به همین دلیل است که «نارضایتی» بخشی از سرنوشت انسان متمدن است.
یونگ نیز تاکید میکرد که هدف، «والایش کامل غریزه» نیست، بلکه یکپارچگی غریزه و روح است. انسان کامل، انسانی نیست که غرایزش را به کلی به نماد تبدیل کرده باشد، بلکه انسانی است که میتواند هم از لذت مستقیمِ جسمانی بهره ببرد، و هم از لذت والایشیافتهی خلاقانه. او هم در زمین بدن ریشه دارد، و هم در آسمان معنا شاخه گسترانده است.
سخن پایانی: کیمیاگری زندگی روزمره
والایش، در نهایت، یادآور این حقیقت است که ما محکوم به انتخاب میان «غریزه» و «فرهنگ» نیستیم. ما میتوانیم کیمیاگر باشیم: مادهی خام وجودمان را برداریم، در بوتهی آگاهی و خلاقیت حرارتش دهیم، و از آن چیزی زیبا، معنادار، و والا بیافرینیم.
هر بار که خشمی را به جای ویران کردن، به نقاشیای بدل میکنید… هر بار که اندوهی را به جای غرق شدن در آن، به ترانهای تبدیل میکنید… هر بار که شیفتگیای را به جای تخریب رابطه، به شعری عاشقانه تبدیل مینمایید… شما در حال انجام همان کاری هستید که کیمیاگران کهن در جستوجویش بودند: تبدیل سرب به طلا.
و این، شاید بزرگترین هدیهی روانکاوی به ما باشد: نه قول «رهایی از غریزه»، که آموزش «هنر دگرگون ساختن» آن. هنری که در آن، ما نه بردهی غرایز خویشیم، نه دشمن آنها، بلکه هنرمندان زندگی خود.
۱- نام انگلیسی کتاب، «Civilization and Its Discontents» بوده و ترجمههای مختلفی از آن به فارسی از انتشاراتهای گوناگون در دسترس است.
۲- سنگ فیلسوف یا به زبان لاتین «Lapis Philosophorum» در هریپاتر یک، سنگی بود که لرد وولدمورت در تلاش برای بهدست آوردنش بود. سنگی که به او قدرت نامیرا شدن و ابدی شدن را میداد. هریپاتر یکی از درخشانترین آثار ادبی است که مفاهیم مواجه شدن با سایه و پذیرش آن را نشان میدهد.
