اسطوره‌ی  اورفئوس

اگر روزی گذرتان به دامنه‌های کوهستانی در دنیای باستانی افتاده بود، پیش از آنکه او را ببینید، صدایش را می‌شنیدید. صدای ساز چنگ او از میان درختان بلوط و نهرهای روان هر گوشی را مسحور میکرد. مردمان می گفتند اورفئوس، پسر کالیوپه (الهه‌ی شعر و حماسه) و اویاگر (خدای رودخانه) است، گرچه برخی زمزمه می‌کردند که پدر واقعی اش آپولو، خدای موسیقی و خورشید، بوده است. حقیقت هر چه بود، یک چیز مسلم بود: از ازل تا آن زمان، هیچ بشری چون او چنگ ننواخته بود.

موسیقی اورفئوس نه از جنس آهنگ‌های شاد می‌خواران، که از جنس اعماق بود. وقتی می‌نواخت، رودها از جریان می‌ایستادند تا گوش بسپارند. درختان ریشه‌های خود را از خاک بیرون میکشیدند و به او نزدیکتر میشدند. حیوانات وحشی، گرگ و آهو کنار هم، سر بر زانو می‌نهادند و فراموش می‌کردند که یکی شکارچی است و دیگری شکار. وقتی اورفئوس می‌نواخت، جهان از جنگ و گریز دست می‌کشید و به یاد می‌آورد که پیش از قوانین بقا، چیزی به نام هماهنگی وجود داشته است.

اما در میان تمام زیبایی‌های جهان، چشمان او تنها یک چیز را می‌جستند: ائورودیکه (Eurydice). او فرشته‌ای بود با خندهای که گویی از دل چشمه می‌جوشید. اورفئوس و ائورودیکه یکدیگر را با تمام ذرات وجودشان دوست می‌داشتند. عشق آنها از آن عشق‌هایی نبود که در شعله‌های هوس زبانه می‌کشد و خاکستر میشود؛ عشق آنها عمیق بود، همچون ریشه‌ای که هر روز در خاک فروتر می‌رود. روز عروسیشان، پرندگان بر فرازشان حلقه زدند و اورفئوس برای عروسش نواخت، چنان که حتی خدایان نیز از فراز المپ سر خم کردند تا بهتر بشنوند.

گزیدگی در علفزار

اما سرنوشت، این قصه‌گوی بیرحم، طرح دیگری در سر داشت. چند روز پس از عروسی، ائورودیکه با همراهانش در علفزاری سرسبز می‌خرامید. آفتاب، برگها را طلایی کرده بود و عطر یاس در هوا می‌رقصید. ناگهان، در میان علفهای بلند، ماری پنهان، پاشنه‌ی پای او را گزید. زهر به سرعت در رگهایش دوید. ائورودیکه در میان دست‌های دوستانش، مانند گلی که ساقه‌اش را بریده باشند، بر زمین افتاد و چشمانش که هنوز از خنده‌ی صبحگاهی گرم بود، برای همیشه بسته شد.

خبر که به اورفئوس رسید، نخست خندید. نه از شادی، که از ناباوری. سپس، سکوتی طولانی. روزها گذشت و او حتی یک نت ننواخت. درختان برگهایشان را از دست دادند، رودها گل‌آلود شدند، و حیوانات بی‌قرار در جنگل پرسه می زدند.

و سپس، در میان سکوتی که جهان را فراگرفته بود، اورفئوس تصمیمی گرفت که تا آن روز هیچ انسانی نگرفته بود: او به جهان زیرین خواهد رفت تا همسرش را بازگرداند.

جهان زیرین، قلمرو هادس (Hades)، جایی نبود که زندگان را به آن راهی باشد. ارواح مردگان، سایه‌هایی بیرنگ و بو، در آنجا در سکوتی ابدی شناور بودند. سربروس (Cerberus)، سگ سه‌سر، نگهبان دروازه بود و رودخانه‌ی استیکس، مرز میان زندگان و مردگان را می‌کشید. خارون (Charon)، قایقران پیر، تنها ارواحی را سوار میکرد که سکه‌ای در دهان داشتند و گذرنامهشان مُهر مرگ خورده بود. هیچ زندهای حق عبور نداشت.

اما اورفئوس نه با شمشیر، که با لیر خود به این سفر رفت.

نغمهای که مرگ را خواب کرد

اورفئوس تا دهانه‌ی غاری که می‌گفتند دروازه‌ی جهان زیرین است، پای پیاده رفت. تاریکی دهانه، چون گلویی گرسنه، او را بلعید. هرچه پایین‌تر می‌رفت، هوا سردتر و سکوت سنگین‌تر می‌شد. تا به ساحل استیکس رسید. خارون با چشمانی خالی از آن سوی آبهای سیاه به او نگریست و دستش را برای سکه دراز کرد. اورفئوس سکه‌ای نداشت. اما لیرش را داشت.

شروع به نواختن کرد.

نمیتوان گفت چه نواخت، چرا که آن نغمه از جنس کلمات نبود. اندوهی بود که شکل صدا به خود گرفته بود. عشقی بود که از بند زبان رها شده بود. چنان می‌نواخت که گویی قلبش را از سینه درآورده و تارهای ساز را به جای رگ‌هایش گذاشته است. خارون، که در هزاران سال گذشته حتی یک بار هم پلک نزده بود، احساس کرد چیزی گرم روی گونه‌اش می لغزد. اشکی بود. بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، قایق را به ساحل رساند و اورفئوس را سوار کرد.

در آن سوی رودخانه، سربروس غرید، سه گلویش آماده برای دریدن. اورفئوس نواخت. آهنگی آرام، لالاییای کهن، که گویی مادری برای کودکش می‌خواند. سربروس، این وحشتناک‌ترین نگهبان اساطیر، یکی‌یکی سرهایش را روی پنجه‌های غول‌آسایش گذاشت و خمیازه کشید، سپس هر سه جفت چشمش بسته شد و به خوابی عمیق فرورفت.

اورفئوس از کنارش گذشت، و وارد تالار اصلی جهان زیرین شد. آنجا، بر تخته‌ایی از ابسیدین سیاه، هادس و پرسفونه نشسته بودند. پادشاه و ملکه‌ی مردگان. هادس چهرهای داشت چونان سنگی که هرگز خورشید را ندیده، و پرسفونه (Persephone) چشمانی داشت که نیمی از سال را در تاریکی و نیمی دیگر را در روشنایی میزیستند و از این رو، غم و شادی را همزمان می‌فهمیدند.

اورفئوس زانو زد و نواخت.

او در آن نغمه، داستان عشقش را ریخت. داستان علفزار، داستان مار، داستان خندهای که دیگر نبود. او التماس نکرد. گریه نکرد. تنها نواخت. و موسیقی، سفیر رنجی شد که زبان از بیانش عاجز بود.

وقتی آخرین نت در هوا محو شد، سکوتی سراسر جهان زیرین را فراگرفت. برای نخستین بار در تاریخ، شکنجه‌دهندگان تازیانه‌های خود را پایین آوردند. دانائیدها از پر کردن مشکه‌ای بی پایان دست کشیدند. تانتالوس برای لحظه‌ای به آب و میوهای که تا ابد از او می‌گریخت خیره نشد. و بر گونه‌ی سنگی هادس، اشکی لغزید. آری، هادس، خدای مرگ، گریست.

پرسفونه، ملکه‌ی دنیای مردگان، دست همسرش را فشرد. و هادس، با صدایی که گویی از اعماق زمین می‌آمد، سخن گفت: «ائورودیکه از آن تو خواهد بود. او پشت سرت راه خواهد آمد، در میان سایه‌ها، تا به جهان زندگان بازگردد. اما یک شرط، و تنها یک شرط: تا از جهان زیرین کاملا بیرون نرفته‌اید، به پشت سر نگاه نکن. اگر نگاه کنی، او را برای همیشه از دست خواهی داد.»

نگاهی که جهان را شکست

اورفئوس، شادمان اما مضطرب، راه بازگشت را در پیش گرفت. از کنار سربروس خوابیده گذشت. از کنار خارون که این بار سکوت کرده بود. پله‌های سنگی جهان زیرین را یک‌به یک بالا آمد. پشت سرش، صدای پای ائورودیکه را می‌شنید. اما این صدا، صدای پای زندگان نبود. هیچ گرمایی در آن نبود. هیچ خشخشی. تنها سکوتی بود که راه میرفت.

تردید، مانند کرمی که میوه را از درون می‌پوساند، در دل اورفئوس رخنه کرد. «اگر فریبم داده باشند چه؟ اگر او واقعاً آنجا نباشد چه؟ اگر این سکوت، سکوتِ تنهایی من باشد، نه حضور او؟» این تردید، مسموم‌تر از زهر آن مار بود.

سرانجام، اورفئوس از دهانه‌ی غار بیرون آمد. نور خورشید صورتش را نوازش داد. یک قدم دیگر، و ائورودیکه نیز از جهان زیرین بیرون می‌آمد. اما درست در همان لحظه‌ی مرزی، همان لحظه‌ای که میان تاریکی و روشنایی معلق بود، اورفئوس برگشت.

او ائورودیکه را دید. برای کسری از ثانیه، چهره‌ی او را دید: شبحی رنگپریده که دستش را به سوی او دراز کرده بود و لبخندی بر لب داشت که هنوز گرمای عشق در آن بود. و سپس، ائورودیکه محو شد. همچون بخاری که در آفتاب صبحگاهی ناپدید میشود. آخرین کلمه‌ای که از لبانش خوانده شد زمزمه ای بود: «خداحافظ.»

اورفئوس تا هفت روز کنار رودخانه‌ی استریمون نشست و گریست. اشکهایش چنان بسیار بود که می گویند رودخانه از آنها طغیان کرد. او دیگر هرگز نتوانست به جهان زیرین بازگردد. دروازه‌ها به روی زندگان بسته شده بود و خارون دیگر او را سوار نمی‌کرد.

پایان تراژدی و تولد یک صدا

سالها گذشت. اورفئوس دیگر هرگز به هیچ زنی نزدیک نشد. موسیقی او اما، تغییر کرد. اگر پیش از این، آهنگش زیبایی محض بود، اکنون زیبایی‌ای زخم خورده بود. چیزی در صدای سازش شکسته بود؛ شبیه به ترکی که در یک گلدان قیمتی می‌افتد و آن را، به شکلی عجیب و غم‌انگیز، ارزشمندتر می‌کند. کسانی که پس از فقدان ائورودیکه او را می‌شنیدند، می گفتند که موسیقی‌اش عمیق‌تر شده، گویی که رنج، روح سازش را پوست کنده و به هسته‌ی لرزان و حقیقی آن رسیده است.

مرگ اورفئوس نیز، چون زندگیاش، تراژیک بود. روایتهای مختلفی هست. مشهورترین آنها میگوید که ماینادها، زنان پیرو دیونیسوس (Dionysus، ایزد وجد و سرمستی)، از اینکه او از عشق زنان رویگردان بود بر او خشم گرفتند. آن‌ها در مستی آیینی خود، او را تکه‌تکه کردند. سرش را به همراه سازش به رودخانه انداختند. و میگویند آن سر بریده، در حالی که روی آب شناور بود، هنوز نام ائورودیکه را زمزمه می‌کرد. ساز نیز، بی‌صاحب و معجزه‌آسا، در مسیر رودخانه آهنگی غمگین می‌نواخت.

خدایان، سر اورفئوس و ساز لیرش را در آسمان قرار دادند؛ صورت فلکی شلیاق (Lyra) که هنوز هم در شب‌های صاف، داستان عشق و فقدان را در کهکشان زمزمه میکند.

هزارتوی روان: اورفئوس و سفر به جهان زیرین درون

اگر اسطوره را همچون خواب بشریت بخوانیم، داستان اورفئوس یکی از گویاترین رویاهای جمعی ماست. این اسطوره، نقشه‌ای دقیق از یک سفر روانشناختی است که کارل گوستاو یونگ آن را «سفر به ناخودآگاه» می نامید. جهان زیرین اورفئوس، همان ناخودآگاه ماست. جایی که بخش‌های گمشده، سرکوبشده و تبعیدشده‌ی وجودمان در آن ساکناند.

ائورودیکه، در روان ما، نماد چیست؟ او میتواند نماد هر چیزی باشد که «مرده» اما هنوز عمیقا دوستش می‌داریم: معصومیت ازدست‌رفته، خلاقیت دفنشده، شورر سرکوبشده، یا حتی بخشی از خودمان که در یک ترومای کهنه مدفون شده است. اورفئوس به ما می‌آموزد که عشق، قویترین نیروی محرکه برای ورود به اعماق تاریک وجود است. او با شمشیر به جهان زیرین نرفت، با موسیقی رفت. این تمثیلی ژرف دارد: ما نمیتوانیم با خشونت و قضاوت به دیدار سایه‌ی خود برویم. برای بازیابی گنج‌های گمشده، به جای نبرد، به «نواختن» نیاز داریم. به هنر، به رویا، به تخیل فعال، و به آن نرمشی که درهای بسته را بیصدا میگشاید.

اما چرا اورفئوس برگشت؟ چرا نتوانست از شرط پیروی کند؟ این پرسش، قلب تراژدی را می‌شکافد. روانشناسی تردید اورفئوس، روانشناسی همه‌ی ماست. ما نیز، در آستانه‌ی بازیابی گنج گمشده، ناگهان گرفتار شک می شویم: «آیا لیاقتش را دارم؟ آیا واقعا تغییر ممکن است؟ نکند این فقط خیال من باشد؟ نکند هنوز همان آدم قبلی باشم؟» این شک، این نیاز به «تایید گرفتن» پیش از موعد، همان نگاه به پشت سر است. ما نمی‌توانیم بخش تبعیدشده را با ذره‌بین منطق ایگو امتحان کنیم و سپس به آن اجازه‌ی ورود دهیم. بازیابی روانی، نیازمند یک جهش ایمان است. باید پیش از آنکه شواهد را ببینیم، به حضور ائورودیکه در پشت سرمان اعتماد کنیم.

و سرانجام، پایان داستان. اورفئوس ائورودیکه را برای همیشه از دست داد. اما آیا واقعا شکست خورد؟ اسطوره چیز دیگری می‌گوید. موسیقی او پس از فقدان، عمیق‌تر و تکاندهنده‌تر از پیش شد. او «قهرمان بازنده»ی اساطیری است؛ کسی که در ماموریت ظاهری ناکام ماند، اما گنجی عمیق تر از آنچه به دنبالش بود یافت: حکمت زخم. این همان رازی است که در دل تمام سفرهای روانشناختی نهفته است. ما ممکن است آن بخش گمشده را دقیقا به همان شکلی که بود بازنیابیم، اما در مسیر جستوجو، چیز دیگری متولد می‌شود: انسانی عمیق تر، آگاه‌تر، و کامل‌تر. صدای شکسته، گاه از صدای کامل، حقیقت بیشتری را منتقل میکند.

اورفئوس، در پایان، تبدیل به الگوی کهنِ «هنرمند زخم خورده» میشود؛ کسی که زخمش چشم‌های برای خلاقیت می‌گردد. او به ما می‌آموزد که جهان زیرین، با همه‌ی وحشتش، جایگاه گنج است. و سفر به آن، حتی اگر با بازگشتی ناقص همراه باشد، بهتر از ماندن در سطح بیرنگ زندگی است. آن که هرگز به اعماق نرفته، هرگز نمیداند چه آهنگی در تاریکی منتظر اوست. و آن که رفته و بازگشته، هرچند دستخالی اما روحی سرشار دارد؛ روحی که دیگر تنها برای سرگرمی نمی‌نوازد، که برای التیام جهان می نوازد.