پیش از آنکه داستان آغاز شود، باید بدانید که در دنیای اساطیری یونانی، جهان تنها از سه قلمرو تشکیل شده بود: آسمان که زئوس، خدای خدایان، با صاعقهاش بر آن فرمان میراند، دریاها که پوسایدُن (Poseidon)، برادر زئوس، با نیزهی سهشاخهاش طوفان و آرامش را تقسیم میکرد، و زمین سبز و زنده که دمتر (Demeter)، ایزدبانوی گندم و برداشت و باروری، آن را فرمانروایی میکرد. از جهان زیرین، قلمرو مردگان، کسی سخن نمیگفت. آنجا را هادس (Hades)، برادر دیگر زئوس، با سکوتی سنگی و چشمانی که هرگز خورشید را ندیده بودند، اداره میکرد. و این داستان، داستان روزی است که این چهار قلمرو در هم تنیدند.
کُره: دختری که از نور ساخته شده بود
دمتر را دختری بود به نام کُره (Kore). (بعدها جهان او را پرسفونه خواند، اما این نامی است که پس از تاریکی بر او نهاده شد.) کُره در آفتاب همیشگی مادرش بزرگ شده بود. او دوشیزهای بود که گویی از نور بهار تراشیدهاند: خندهاش زلال بود، پاهایش عادت به رقصیدن در علفزارها داشت، و چشمانش گشاده و معصوم به جهان مینگریست. دمتر، که عشق به این دختر تمام هستیاش را پر کرده بود، او را در میان پردهای از محافظت پرورانده بود. کُره نه از رنج خبر داشت، نه از تاریکی، نه از عمق. زندگیاش چونان نهالی بود که جز آفتاب و باران ملایم، هیچ آسمانی ندیده است.
کُره با همراهانش، زیبارویان دریا و چشمه و کوه، روزها را در چمنزاران سیسیل میگذراند. میخندیدند، تاج گل میبافتند، و از گلی به گلی دیگر میدویدند. آن روز خاص، خورشید در اوج سخاوتش بود. کُره، اندکی دورتر از همراهان، چشمش به گلی افتاد که هرگز مانندش را ندیده بود: نرگسی با صد گلبرگ، چنان درخشان و مستکننده که گویی زمین برای نخستین بار راز زیبایی را در آن دمیده بود.
او نمیدانست که این گل را گایا (gaia)، الههی زمین، به فرمان هادس رویانده است. گل، تله بود.
دستش را دراز کرد تا ساقهی نرگس را بچیند. درست در همان لحظه که انگشتانش دور ساقه حلقه زد، زمین زیر پایش شکافت. دهانهای تاریک، چونان زخمی ناگهانی در پیکر روشن دشت، گشوده شد. از میان آن شکاف، هادس با ارابهای از ابسیدین سیاه (Obsidian) که چهار اسب جاودان آن را میکشیدند، بیرون آمد. او ردایی از تاریکی بر تن داشت و تاجی از سکوت بر سر. دستش را به سوی کُره دراز کرد و پیش از آنکه دختر حتی فرصت فریاد زدن بیابد، او را در ارابهی خود نشاند. اسبها شیههای کشیدند و دوباره به اعماق زمین فرو رفتند. شکاف بسته شد. گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
تنها چیزی که از کُره بر جای ماند، فریادی بود که از گلویش نگذشته بود و سبدی از گلهای نیمهبافته که در چمنزار، تنها و پژمرده، افتاده بود.
ماتم دمتر و زمستانی که جهان را بلعید
دمتر، فریاد دخترش را نشنید، اما چیزی عمیقتر از شنیدن در وجودش لرزید. مادران این لرزه را میشناسند: سکوتی که ناگهان در جهان میافتد و میگوید فرزندت دیگر آنجا نیست. او پابرهنه و سراسیمه به دشت دوید. سبد گلهای نیمهبافته را دید. خاک تازه شکافته را دید. و فهمید.
و سپس، ماتم آغاز شد.
دمتر، ایزدبانوی گندم، ایزدبانوی برداشت، ایزدبانوی تمام آنچه سبز میشود و میروید، مشعلی در دست گرفت و نه شبانهروز، بیوقفه، جهان را گشت. نه خورد، نه آشامید، نه خوابید. اشکهایش مانند بارانی که پایانی ندارد بر زمین میریخت. او ردای ایزدیاش را با ردای زنی سوگوار و سالخورده عوض کرد و در میان آدمیان به جستوجو پرداخت.
و در این نه شبانهروز، زمین برای نخستین بار طعم زمستان را چشید.
بذرها در خاک پوسیدند، بیآنکه جوانه بزنند. برگها زرد شدند و فرو ریختند. درختان میوههای خود را پیش از رسیدن انداختند. گاوها و گوسفندان، بیشیر و بیجان، در مزارع میمردند. آدمیان به درگاه زئوس ناله بردند: «خدایا، اگر دمتر با حالت پیشین خویش بازنگردد، ما از گرسنگی هلاک میشویم. در آینده از ما کسی نخواهند ماند که برای خدایان قربانی کند.»
زئوس، که در المپ بر تخت زرینش تکیه زده بود، دریافت که دیگر نمیتواند این فاجعه را نادیده بگیرد. او هرمس (Hermes)، پیک خدایان، آن تیزپای بالدار را فراخواند و گفت: «به جهان زیرین برو. به هادس بگو که دختر را بازگرداند. اگر این کار را نکند، زمین خواهد مرد و ما نیز با او.»
دانههای انار: معاملهای در تاریکی
هرمس به جهان زیرین فرود آمد، از رودخانهی استیکس گذشت، از کنار سربروس خفته رد شد، و به تالار هادس رسید. آنجا، بر تختی از سنگ سیاه، هادس نشسته بود و در کنارش، کُره. اما کُره دیگر آن دختر نورانی علفزارها نبود. چشمانش گشادهتر شده بود، گویی چیزهایی دیده که در روشنایی نمیگنجند. لبخندش محوتر بود، اما چیزی در آن بود که پیشتر نبود: عمق. او دیگر کُره نبود.
هادس، با چهرهای که در آن نه خشمی دیده میشد و نه مهری، سخنان زئوس را از زبان هرمس شنید. سپس به کندی سر چرخاند و به پرسفونه نگریست. او در این مدت که پرسفونه در جهان زیرین بود، آیا میتوان گفت دوستش داشته بود؟ شاید. اما عشق هادس، اگر عشق بود، از جنس دیگری بود: خواستنی خاموش، عمیق، و بیبازگشت.
او گفت: «برو.»
پرسفونه برخاست. با هرمس به سوی دروازهی جهان زیرین راه افتاد. اما پیش از آنکه از آستانه خارج شود، هادس، یا شاید سرنوشت، دانههایی از انار را پیش آورد. انار، میوهی جهان زیرین، میوهی ازدواج و مرگ، میوهی خون و تولد دوباره.
پرسفونه شش دانه از آن انار را خورد.
کسی نمیداند چرا. آیا گرسنه بود؟ آیا میخواست بخشی از این جهان تاریک را با خود به بالا ببرد؟ آیا هادس فریبش داد؟ یا شاید، و این شاید از همه نزدیکتر به حقیقت است، پرسفونه دیگر نمیخواست فقط دختر مادرش باشد. او شش دانه را با آگاهی خورد، چرا که دانسته بود هر که از میوهی جهان زیرین بخورد، دیگر نمیتواند برای همیشه آن را ترک گوید.
قرارداد فصلها: تولد بهار و پاییز
وقتی پرسفونه از شکاف زمین بیرون آمد و دمتر دخترش را در آغوش کشید، جهان نفس راحتی کشید. اما شادی کوتاه بود. دمتر که از ماجرای دانههای انار آگاه شد، دانست که دخترش را به تمامی بازنیافته است.
زئوس، این بار با خردی برآمده از اجبار، داوری کرد: پرسفونه شش ماه از سال را با مادرش در جهان روشنایی خواهد گذراند، و شش ماه را با همسرش در جهان زیرین. او نه تنها دختر دمتر، که شهبانوی هادس نیز هست.
و بدینسان، فصلها زاده شدند.
وقتی پرسفونه به جهان زیرین بازمیگردد، دمتر در سوگ دخترش مینشیند. زمین سرد میشود. برگها میریزند. آسمان خاکستری میشود. ما این فصل را پاییز مینامیم، و سپس زمستان.
اما وقتی پرسفونه از اعماق بازمیگردد، دمتر جهان را دوباره سبز میکند. شکوفهها میشکفند. پرندگان بازمیگردند. زمین گرم میشود. ما این را بهار میخوانیم، و سپس تابستان.
و پرسفونه؟ او دیگر آن کُرهی معصوم نیست. او زنی است که دو جهان را در سینه دارد: روشنایی مادر، و تاریکی همسر. بهار را میفهمد، چون زمستان را زیسته. زندگی را میفهمد، چون مرگ را لمس کرده. ملکهای است که بر زندگان و مردگان، به یک اندازه، لبخند میزند.
روانشناسی اسطوره: پرسفونه در درون ما
این اسطوره را میتوان چونان تمثیلی از یک سفر روانی عمیق خواند. پرسفونه، نماد آن بخش از روان ماست که در «بهار ابدی»ی از معصومیت و وابستگی زندگی میکند: دختر خوب، محافظتشده، بیخبر از تاریکی. اما زندگی، هادس خودش را دارد. برای هر یک از ما، لحظهای فرا میرسد که زمین زیر پایمان شکافته میشود، از دست دادن عزیزی، یک بیماری، یک شکست، یک خیانت، یا حتی یک عشق عمیق که ما را از سطح زندگی به اعماق میکشاند.
ما نیز مانند پرسفونه، اغلب «دانههای انار» خود را میخوریم. نمیتوانیم و نباید از جهان زیرین روانمان دستنخورده بازگردیم. کسی که به اعماق نرفته، ژرفا ندارد. کسی که زمستان را در درونش نزیسته، بهار را نیز نمیفهمد.
کارل گوستاو یونگ، این اسطوره را استعارهای از «فرایند فردانیت» میدانست: نزول به ناخودآگاه، رویارویی با تاریکی، و بازگشت با گنجی که در روشنایی یافت نمیشود. پرسفونه، قهرمان زنانهای است که تمامیت را نه با ماندن در نور، که با پذیرفتن تاریکی به دست میآورد. او نه فقط ایزدبانوی بهار، که ایزدبانوی جهان مردگان نیز هست. و این دو، با هم، او را کامل میکنند.
پرسفونه، در نهایت، داستان همهی ماست. ما نیز روزی در علفزاری آفتابی، بیخبر از همه چیز، گلی وسوسهانگیز میبینیم و برای چیدنش خم میشویم. زمین شکافته میشود. ما به اعماق فرو میرویم. و آن پایین، در تاریکی، چیزی را مییابیم که در روشنایی هرگز نمییافتیم: خود عمیقترمان را. و وقتی بازمیگردیم، دیگر فقط «دختر مادر» یا «پسر پدر» نیستیم. ما پرسفونهایم: ایزد دو جهان، حامل نور و تاریکی، همزمان. و این، تمامیت واقعی است.
